تبليغاتX
یاور همیشه مومن
پرسپولیس قهرمان شد تو این لحظه چیزی غیر از این نمی تونم بگم.به همتون تبریک میگم.مخلص همه ی پرسپولیسیا
+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:38 |

از همه ي كسايي كه تو اين مدت تنهام نزاشتن ممنونم و اميدوارم يه روز بتونم حبران كنم
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 19:58 |
خداوندا !
دستانم خالي اند
و دلم غرق در آمال.
يا به قدرت بيکرانت
دستانم را توانا گردان
يا دلم را از آرزوهاي
دست نيافتني خالي کن.
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 2:57 |

 

bi khyal


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 21:18 |
 از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 19:22 |

خدایا کمکم کن تا بپذیرم آنچه که نمیتوانم تغییر دهم و تغییر دهم آنچه را که میتوانم

 

ای بداد من رسیده


تو روزای خود شکستن


ای چراغ مهربونی


تو شبای وحشت من


ای تبلور حقیقت


توی لحظه های تردید


تو شبو از من گرفتی


تو منو دادی به خورشید


اگه باشی یا نباشی


برای من تکیه گاهی


برای من که غریبم


تو رفیقی جون پناهی



یاور همیشه مومن


تو برو سفر سلامت


غم من نخور که دوری


برای من شده عادت


ناجی عاطفه ی من


شعرم از تو جون گرفته


رگ خشک بودن من


از تن تو خون گرفته


اگه مدیون تو باشم


اگه از تو باشه جونم


قدر اون لحظه نداره


که منو دادی نشونم


اگه مدیون تو باشم


اگه از تو باشه جونم


قدر اون لحظه نداره


که منو دادی نشونم


وقتی شب شب سفر بود


توی کوچه های وحشت


وقتی هر سایه کسی بود


واسه بردنم به ظلمت


وقتی هر ثانیه ی شب


تپش حراس من بود


وقتی زخم خنجر دوست


بهترین لباس من بود


تو با دست مهربونی


بتنم مرحم کشیدی


برام از روشنی گفتی


پرده شبو در یدی



یاور همیشه مومن


تو برو سفر سلامت


غم من نخور که دور ی


برای من شده عادت


ای طلوع اولین دوست


ای رفیق آخر من


بسلامت سفرت خوش


ای یگانه یاور من


مقصدت هرجا که باشه


هر جای د نیا که باشی


اونور مرز شقایق


پشت لحظه ها که باشی


خاطرت باشه که قلبت


سپر بلای من بود


تنها دست تو رفیق


دست بی ریای من بود


یاور همیشه مومن


تو برو سفر سلامت


غم من نخور که دوری


برای من شده عادت


 

 

ستاره من


  ای کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند.این جمله ایه که همیشه با خودم تکرار میکنم .فکرشم نمیکردم روزی برسه که واسه دیدنت تو خوابم باهات قرار بزارم.ای کاش میشد واسه یه دفعه هم که شده فقط نگات کنم.یعنی میشه

زندگی مثل یه جاده ست که انتها نداره ازش نهایت استفاده رو بکن

چون ته این جاده یه تابلو هست که روش نوشته دور زدن ممنوع


 

تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم . بفهمم عشق يعني چي ... بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ... بفهمم درد عشق چيه ... حالا مي دونم ... ميدونم عشق يعني تشنگي . عشق يعني نياز . عشق يعني التماس . عشق يعني آرزو . عشق يعني خواستن و بدست نياوردن . عشق يعني دويدن و نرسيدن . آره ، عشق يعني نرسيدن ...


خلاصه بگم عشق یعنی پرسپولیس

به امید قهرمانی افشین قطبی و تیمش و همچنین طرفداراش از جمله خودم

 :YAHOO ID

                   hossein_dj217   


+ نوشته شده توسط حسین در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 18:33 |
در قیر شب دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست دراین تاریکی در و دیوار به هم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد می کنم هر چه تلاش او به من می خندد نقشهایی که کشیدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود دیرگاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست دراین خاموشی دست ها پاها در قیر شب است غمی غمنک شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدمها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا به دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل وای این شب چه قدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ صخره ای کو که بدان آویزم ؟ مثل این است که شب نمنک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمنک است .................................................................................... رهگذار عمر سیری در دیاری روشن و تاریک رهگذار عمر راهی بر فضایی دور یا نزدیک کس نمی داند کدامین روز می آید کس نمی داند کدامین روز می میرد چیست این افسانۀ هستی خدایا چیست پس چرا آگاهی از این قصّه ما را نیست کس نمی داند کدامین روز می آید کس نمی داند کدامین روز می میرد صحبت از مهر و محبّت چیست جای آن در قلب ما خالی است روزی انسان برده ی عشق و محبّت بود جز ره مهر و وفا راهی نمی پیمود کس نمی داند کدامین روز می آید کس نمی داند کدامین روز می میرد